نمیتونم به روز شم و بهتون سر بزنم
سر فرصت میام پیش همتون
مرسی که به یادم هستین ...
.
.
.
واسم دعا کنین !
بدنم یخ زده بود و نمیتونستم از جام بلند شم,به هر زحمتی بود خودم بهشون رسوندم و سلام احوالپرسی کردیم,خیلی معمولی برخورد کرد,انگار از دیدنِ مامانم بیشتر خوشحال شده بود,یه لحظه یه حس بدی بهم دست داد,ناراحت بودم از اینکه اصلا" اونجاس...
هتلمون از هم 2 دقیقه فاصله داشت,مامانم پشنهاد داد که من با بچه های سامان روزا برم بیرون,چون تنها بودم و مامانم اینطوری میخواست من و خوشحال کنه اما بیشتر حالم گرفته شد
چون بچه هاش از من خیلی کوچیکتر بودن مخصوصا" دخترش حالا میشد پسرش و تحمل کرد
خلاصه سامان استقبال کرد و قرار شد فرداش من برم دنبالِ بچه ها
وقتی برگشتم هتل کاملا" عصبانی بودم,دلم میخواست برگردم تهران,توو دلم یه جوری بود,انگار حالت تهوع داشتم,شروع کردم با مامان دعوا کردن,اونم خونسرد و آروم جوابم و میداد,ناخواسته زدم زیر گریه,طفلی مامانم متعجب مونده بود که چی شده,گفتم : من حوصله ندارم با ۲ تا بچه برم بیرون,اگه یه بلایی سر یکیشون بیاد چی ؟ خندید و گفت : گریه نداره که فردا دیدمشون بهش میگم نمیتونی باهاشون باشی,من واسه خودت گفتم
بی اراده پریدم توو بغلش و شروع کردم گریه کردن , کاملا" میشد متعجب بودنش و از نفساشم حس کرد , باز گند زده بودم , شروع کردم داستان بافتن که دلم گرفته و اینجا هوا دلگیرِ و ... , به ظاهر قبول کرد اما میدونم توو دلش چه خبر بود , امکان نداشت من یه چیزیم باشه و مامانم نفهمه اما به روم نمیاورد
خلاصه صب که بیدار شدم مامان رفته بود و منم با بی حوصلگی آماده شدم و به خاطر شرجی هوا موای فرم از قبل فرتر میشد و خودم عاشقِ موام میشدم ... یک ساعتی طول کشید تا کارام و کردم و رفتم سمتِ هتلشون,حتی شمارشون و نداشتم که زنگ بزنم,بیشتر حرصم میگرفت
وقتی رسیدم هتل یه خورده توی لابی گشتم تا یه آقای اومد و گفت : کمکی از دستم بر میاد
منم بهش گفتم منتظر همچین کسیم اما شماره اتاقشونم نمیدونم
رفت که صداش کنه و منم نشستم توو لابی طوری که پشتم به در آسانسور بود که وقتی میاد نبینمش اما تا صدای درِ آسانسور اومد دلم شروع کرد به لرزیدن,از پشت سرم که صداش اومد بندِ دلم پاره شد
سامان : باران جان ... ؟
آروم از سر جام بلند شدم و برگشتم سمتش
گفتم : سلام , ببخشید دیر اومدم خواب موندم
یه لبخند رو لبش بود که دلم بدجور تکون میداد و گفت : عیب نداره بچه ها هم خوابن تا بیدار میشن ما میریم ناهار میخوریم , چیزی که نخوردی ؟
گفتم : نه اما سیرم
گفت : مگه میشه , بریم
اصلا" دلم نمیخواست مقاومت کنم , پشت سرش راه افتادم , توی ماشین به مامان زنگ زدم و گفتم که دارم میرم ناهار
ماشین از شهر خارج شد , بعد از نیم ساعت رسیدیم به یه رستوران سنتی , بهم گفت : من اینجارو خیلی دوس دارم , مخصوصا" شبای تابستون
یه رستوران توی یه محوطه ی باز,پر از فن های بزرگ که هوا رو خنک میکرد اصلا" گرما رو حس نمیکردی و هوا عالی بود,جاشو خیلی دوس داشتم , بعد از اون روز هر وقت رفتم کیش اونجام میرفتم به یادِ سامان....
ناهار و سفارش دادیم و شروع کردیم به حرف زدن , دلم واسه حرف زدنش تنگ شده بود , توی دلم اینقدر خوشحال بودم و این حس و دوس داشتم که یه لحظه میترسیدم نکنه بفهمه یا بلند بلند حرفای دلم بگم , مدام مواظب بودم که عادی برخورد کنم و به روی خودم نیارم اما زیاد موفق نبودم
قرار بود 7 روز بمونن و 3 روزش رفته بود اما ما باید تا 15 فروردین میموندیم ...
یه مدتی که ساکت بودم و گفت : از علیرضا چه خبر ؟
آخیه , یادش افتادم , هر سال عید با هم مسافرت بودیم اما امسال اون کجا و من کجا , واقعا" چرا ؟!
من عوض شده بودم یا علیرضا , دلم براش تنگ شده بود ... از بی معرفتیه خودم لجم گرفت ...
توی همین فکرا بودم که سامان دستشو کشید جلوی صورتم و گفت : اینجایی ؟
خندیدم و گفتم : آره , علیرضا ... نمیدونم , خیلی وقته ندیدمش اما باید خوب باشه
گفت : خودت چیکار میکنی ؟
فهمیدم منظورش چیه اما خودم و زدم به اون راه و گفتم : من که دارم مثلا" درس میخونم واسه کنکور اما بعید میدونم قبول شم ... پرید وسط حرفم و گفت : اینارو نمیگم,در اون مورد که دودل بودی و نمیدونستی چیکار کنی , کاری کردی ؟
گفتم : نه کاری نمیشه بکنم , میخوام فراموشش کنم اگه بشه
گفت : چرا ؟
گفتم : آخه به هم نمیخوریم یعنی حس میکنم به هم نمیایم , البته نظر خودم این نیست اما نمیدونم اطرافیان چی میگن,حتی نظر خودشم نمیدونم
گفت : یعنی نمیدونه که دوسش داری ؟
گفتم : نه , نمیخوامم بدونه , چون زیاد نمیشناسمش و نمیدونم اگه بفهمه چه برخوردی میکنه
گفت : پس چطور آدمی و دوس داری که نمیدونی کیه و نمیشناسیش و طرز فکرش چیه ؟
گفتم : خب آدم وقتی کسی و میبینه اول ظاهرش و میبینه و ظاهر این آدم من و جذب کرد , چند باریم که باهاش حرف زدم بهش میخوره آدم معقول و منطقی و جا افتاده ای باشه
گفت : چند سالشه ؟
موندم چی بگم , ترسیدم اگه بگم بفهمه بعدشم هنوز سن دقیقشو نمیدونستم , گفتم : نمیدونم , فقط میدونم خیلی از من بزرگتر , بیشتر از همین اختلاف سنی میترسم , میترسم بگه نه ...
گفت : خب ریسک کن
گفتم : آخه ریسک کنم که بعد بگه نه و آبرو ریزی شه ؟
گفت : از کجا میدونی میگه نه ؟ اگه آدم منطقی و با عقلی باشه خب فکر میکنه چرا به تو بگه نه,هم زیبایی هم خانواده داری هم با شعوری ...
ته دلم میلرزید و یه حسی خوبی بهم دست داد وقتی این و گفت , یه آن به سرم زد بهش بگم اما پشیمون شدم , همیشه از اینکه به کسی بگم دوست دارم و بیا با من و یا با من دوست شو بدم میومده , حالا یا غرورِ بیخودیه یا هر چیزِ دیگه باعث شد که جلوی خودم و بگیرم
گفت : اگه بهت گفت نه ازش دلیل بخواه و اگه گفت باشه بازم ازش دلیل بخواه , بخاطر اینکه دوسش داری کور نشو , همه چی و بسنج
گفتم : آخه اینقدر جدی نیست
یه لحظه اخماش رفت توو همو گفت : این حرفی که میزنه زیاد خوب نیست , تو یا یه آدمی و دوس داری و میخوای باهاش باشی و دنبال یه هدفی یا نداری و فقط میخوای واسه سرگرمی و دو روز این ور اون ورت باهات باشه
گفتم : من همچین آدمی نیستم واقعا دوسش دارم و واسه این بهش نمیگم چون به آخرشم نگاه میکنم,آخرشم هیچی نیست شاید باشه اما خیلی امکانش کمه ... میشه سیگار بکشم ؟
خندید و گفت : من مشکلی ندارم
غذارو آوردن و بعدشم که بی خیال این قضیه شد و از چیزای دیگه حرف زدیم,راضی بودم و خوشحال
فرهاد بهش زنگ و گفت که تا یک ساعت دیگه میایم
بعد از ناهار ماشین گرفت و رفتیم کنار ساحل,ساکت بود و توو فکر,دلم میخواست باهاش حرف بزنم اما نمیتونستم تا اون چیزی نمیگفت من لالمونی بودم
توی آب راه میرفتم و تا موج میومد میومدم کنار,یه موج اومد و کفشم و خیس کرد , ناخودآگاه بازوشو گرفتم و خودم کشیدم کنار و یهو متوجه شدم که بازوشو گرفتم,سریع ولش کردم
گفت : وقتی بچه بودم از دریا میترسیدم , همیشه کنار ساحل وایمیسادم و تماشا میکردم,یا مثه تو با موجا بازی میکردم اما الان افسوس میخورم که چرا نتونستم بیشتر از دو قدم برم توو آب
ساعت ۳ بود داشتم از گرما هلاک میشدم , برگشتیم سمت هتل و منو اول رسوند و گفت : ساعت ۶ و ۷ میریم بیرون , میای ؟
گفتم : نمیدونم ببینم چی میشه
گفت : پس شماره منو داشته باش که خبر بدی
بعدشم گفت : موای فر خیلی بهت میاد
ذوق زده شده بودم که بالاخره شمارشو دارم و از اون ورم که ازم تعریف کرد دیگه نمیدونستم چی کار کنم
دلم میخواست جیغ بکشم و به کلِ آدمایی که توی هتل بودن بگم که چقدر خوشحالم
اومدم توی اتاق و کولر و زدم روی تند و دراز کشیدم روی تخت , خوشحال بودم و یه حسِ خیلی خوب زیر پوستم وول میخورد و راضی بودم , پیش خودم فکر کردم میشه این رابطه رو همینطوری ادامه داد و بهش چیزی نگم ... توی این فکرا بودم که چشام سنگین شد و خوابم برد
...
با هراس از خواب بیدار شدم , اتاق تاریک بود و مامان کنارم خوابیده بود , دنبالِ ساعت گشتم , ساعت 7:30 بود,دنبال گوشیم گشتم اما مگه میشد توی اون کیف شلوغ که شتر با بارش گم میشد گوشی پیدا کرد , کلِ کیفم و ریختم رو زمین و گوشی و پیدا کردم و بهش زنگ زدم
اولش نشناخت بعد گفت : ما بیرونیم , خواب بودی ؟
گفتم : نه
گفت : از صدات معلومه
قطع کردم مامان گفت : کی بود ؟
گفتم : آقای انصاری
گفت : تو که دیشب حوصله شونو نداشتی حالا چی شد؟
گفتم : خب گناه دارن تنهان
رفتم حاضر شدم و مامانم یواش یواش آماده شد,رفتیم پیششون,چقدر تیپ اسپرت بهش میومد,بوی عطرش آدم و دیوونه میکرد,تلفنش مدام زنگ میخورد و مجبور میشد از ما فاصله بگیره تا جواب بده,حرصم گرفته بود,فرهاد گفت : ما عادت کردیم دیگه
شهرزاد با مامانم خیلی گرم گرفته بود,دلم واسش سوخت,شاید اگه مامانش بود ...
تقریبا من و فرهاد داشتیم ضعف میکردیم و دنبال یه جا واسه شام بودیم,رفتیم یه رستوران کنار ساحل که از توو پنچره میشد دریا رو دید و صداش و شنید,صدای دریا من و آروم میکنه
موقع برگشت شهرزاد توو ماشین خوابش برد وقتی رسیدیم بیدار شد و گیر داد که من میخوام برم پیش خاله اینا بخوابم,خلاصه شهرزاد اومد پیش ما و تا رسیدیم خوابید,مامانم هم خوابید اما من خوابم نمیبرد
پاشدم رفتم توو لابی نشستم اما فایده نداشت , رفتم سمت هتل سامان , نمیدونم چه حسی باعث شد بهش زنگ بزنم,برنداشت و بعد از ۱۰ دقیقه خودش زنگ زد,از صداش معلوم بود که بیدارِ
گفتم : ببخشید بد موقع زنگ زدم
گفت : نه بیدار بودم,داشتم کتاب میخوندم,تو چرا نخوابیدی ؟
گفتم : من نمیتونم,الانم دم هتل شمام
گفت :اِ پس وایسا اومدم
نشستم رو پله ها و منتظر شدم تا بیاد , اصلا" نمیدونستم حالا که داره میاد چی بهش بگم
بعد از ۲ دقیقه اومد پایئن و بدون هدف شروع کردیم قدم زدن,از کتابی که میخوند حرف زد و از هوا و خلاصه هر طوری بود میخواست یه کاری کنه منم حرف بزنم اما نمیتونستم
بهم گفت : تو چرا کم حرفی ؟ معمولا" دخترا توی سن تو حرف واسه گفتن زیاد دارن
گفتم : شما اینقدر قشنگ حرف میزنین که من ترجیح میدم بشنوم
خندید و گفت : یعنی واقعا چیزی نیست که بخوای در موردش حرف بزنی ؟
مِن مِن کردم و گفتم : حرف که زیادِ اما جاش نیست
ساکت شد و چیزی نگفت,خسته شده بودم و دیگه نمیتونستم راه برم,بهش گفتم : برگردیم ؟ میترسم مامان بیدار شه نگران میشه
وقتی رسیدیم هتل بهش گفتم : دلم نمیخواد مامان بدونه که الان با هم بودیم
گفت : باشه من چیزی نمیگم اما مگه مشکلی داره اگه بدونه ؟
گفتم : نه کلا" میگه زشته دیگه من نصفِ شب مزاحمتون شدم
موقع خداحافظی دستم و محکم فشار داد,انگار بهم برق وصل شده تا دمِ در اتاق میلرزیدم,از این حسا هم راضی بودم و هم ناراضی,انگار هرچی بیشتر میدیدمش و بیشتر باهاش بودم توقعمم بیشتر میشد,هم از خودم هم از اون,بعد تصمیم گرفتم تا وقتی که از کیش میرن نبینمش,3 روز بیشتر که نبود تحمل میکردم
.....صب که بیدار شدم نه مامان بود و نه شهرزاد,یه خورده توو تخت وول خوردم و دوباره چشمامو بستم و خوابیدم,با صدای مامان از خواب بیدار شدم,اونم خسته بود اما گفت : باید دوباره برگردم توام اگه میخوای بری بیرون خبر بده و رفت
چشام سنگین بود و اصلا" نمیتونستم بازش کنم,به زور خودم و به حمام رسوندم و شیر آب و باز گذاشتم تا وان پر شه و ....
....
ساعت ۹ بود که مامان اومد و گفت اگه حوصله داری بریم بیرون,چون بیکار بودم گفتم : باشه
موامو فر کردم,خیلی کم آرایش کردم و رفتیم بیرون,توو ماشین بودم که سامان زنگ زد و گفت : دیدیمتون و مام رفتیم همونجا که اونا بودن,خلاصه اون شبم با سامان بودم و واقعا خوشحال بودم,وقتی برگشتیم دوباره شهرزاد پرید توو بغل مامانم و گفت : من میرم پیش خاله
مامانم و شهرزاد رفتن توو هتل من داشتم با فرهاد حرف میزدم و بعدشم ازشون خداحافظی کردم,هنوز نرسیده بودم توو اتاق که سامان زنگ زد و گفت : مرسی واسه این چند شب,به بچه ها خیلی خوش گذشت و منم ازش تشکر کردم
موقع خواب همش میگفتم : خدایا من نمیخواستم امروز ببینمش اما سر راهم قرار گرفت , مثل کیش اومدنش و اینطوری با من خوب بودنش , یعنی حکمتی توشه یا اتفاقی , دلم میخواست پشت این همه اتفاقای شیرین یه چیز خوب باشه,یه چیزی که واقعا" خوشحالم کنه و از این همه ذوق و شوق پشیمون نشم
...
فردای اون روز سامان و ندیدم , اصلا" زنگ نزد و منم بهش زنگ نزدم و اون روزم توی خواب و کنار ساحل و تنهایی سپری شد و از یه طرفم خوب بود که من میتونستم فکر کنم , به خودم و سامان و چیزایی که میخوام و هدفی که سامان گفت ...
...
شنبه با صدای زنگ تلفن بیدار شدم,سامان بود,گفت که دارن میرن و ساعت 2 پرواز دارن
رفتم فرودگاه که ازشون خداحافظی کنم,دلم نمیخواست بره , دلم میخواست خودمم باهاش برم , دلم خیلی گرفت , دیگه حال و هوای کیش و دوست نداشتم و همش توی فکر سامان بودم
درگیر بودم
درگیرِ احساسی که دوسش داشتم اما از بیانش به هر نحوی میترسیدم,دیگه مطمئن شدم که دوسش دارم و میخوامش ... با تمامِ وجودم این و حس میکردم
.
.
.
پ.ن : ببخشید که دیر آپ کردم و دفعه ی قبل کم بود , دیگه این دفعه جبران شد !
درگیر بودم و پا در هوا , نمیدونستم راهی که میخوام برم درسته یا نه...باید با کسی مشورت میکردم اما هیچ کس نبود که بشه بهش اعتماد کنم و بگم که دردم چیه
درس نمیخوندم و استرس اونم داشتم , نمیتونستم هیچکاری انجام بدم
آخرای اسفند بود که مامانم گفت عید حتما باید بریم مسافرت , البته یه مسافرت کاری بود و اگه منم نمیرفتم مامان حتما باید میرفت , بهترین موقعیت بود واسه اینکه آب و هوا عوض کنم و شاید از سرم بپره(قرار بود بریم کیش)
خلاصه مامانم بیلط ها رو گرفت و چون عید و تهران نبودیم به بعضیا سر زد و یه سری از دوستاش و دعوت کرد , خاله فرزانه اینام اومدن اما علیرضا نبود , خاله هم مثه همیشه شاد نبود و همچنین گفت که امثال نمیرن مسافرت , معمولا هر سال میرفتن , چون هم خاله شاغل بود هم عمو پرویز واسه همین خیلی کم پیش بچه ها بودن و مثلا با یه مسافرت عید جبران میکردن
وقتی خاله اینا رفتن , داشتم به مامان کمک میکردم که شروع کرد آه کشیدن و افسوس خوردن
متعجب مونده بودم , بهش گفتم : چیزی شده ؟
گفت : نه مهم نیست , دلم واسه فرزانه میسوزه
گفتم : مگه چی شده ؟
نشست پشت میز و گفت : اون دختر بود توو تولد علیرضا
گفتم : خب ...
گفت : از علیرضا شکایت کرده
همینطوری مونده بودم , قیافه ام کاملا یه علامت سوال بود
گفتم : چرااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟
گفت : نمیدونم دختره ی فلان شده با چند نفر بوده , حالا رفته پزشک قانونی و برگه گرفته که علیرضا بهش تجاوز کرده اونم به زور
زبونم بند اومده بود,اصلا باورم نمیشد,یاد حرفای حامد افتادم که میگفت آیدا با خیلیا دوسته و اینو واسه پول میخواد
گفتم : حالا چی کار کردن ؟
گفت : قرار شده ببرنش یه جا دیگه واسه آزمایش , بیچاره فرزانه اگه راست باشه میخواد چیکار کنه
دلم واسه خاله فرزانه سوخت,اگه راست باشه چی,بیچاره علیرضا,میخواد چیکار کنه,دلم میخواست بهش زنگ بزنم و یه جوری دلداریش بدم امانمیشد...
۲ فروردین بود که رفتیم مسافرت,هوا خوب بود و احساس آرامش میکردم,از صب توی هتل تنها بودم تا نزدیکای عصر که مامان میومد,یه روز واقعا حوصله ام سر رفت و رفتم بیرون,کنار ساحل قدم و میزدم از شرجی لذت میبردم,عاشق این هوا بودم,عاشق گرماش و شرجیش,البته خیلی شلوغ بود و از این شلوغی متنفر بودم,عصر مامانم خرید داشت و واسه همین رفتیم خرید,توی کافه نشسته بودیم و من پشتم به جمعیت بود,یهو مامانم گفت : ا اون فرهاد نیست ؟ با بی تفاوتی برگشتم , چشام ۴ تا شد,فرهاد پسر سامان بود,سریع رومو اونور کردم و به مامان گفتم ول کن حوصله ندارم
ساعت ۱۱ بود که رفتیم کنار ساحل و با دریا خلوت کرده بودیم,مامانم توو حال و هوای خودش بود و منم توی فکر سامان,همش میگفتم نکنه پسرش هست خودشم باشه,به خودم فش میدادم که چرا اومدم,تمام لذتی که از هوا و دریا میبردم ازم گرفته شد,مامانم قدم میزد و کاملا توو خودش بود که یه صدایی اومد : خانوم ... ؟!
یکی مامانم و صدا کرد,دنبال صدا گشتم,چشام گرد شده بود,اصلا نمیتونستم پاشم,سامان بود...
.
.
.
پ.ن: مرسی از همه دوستایی که با من همراه میشن و نظرشونو بهم میگن اما من علیرضا رو دوست نداشتم به عنوان یه دوست پسر و فقط و فقط مثه برادرم بود و هست,اون حس حسادت توی وجود همه هست , حتی اگه برادر واقعیه منم بود باز من ناراحت میشدم از اینکه با آیدا دوست شده,یکی بخاطر اینکه من و فراموش کرده بود و دوم بخاطر اینکه قدر خودش و نمیدونست و انتخابش درست نبود...
بازم مرسی از نظراتون !
من همیشه مثه برادرم دوسش داشتم و شاید اشتباه کرده بودم,اعصابم خیلی درگیر بود و ناراحت بودم که یکی از بچه های دانشگاه علیرضا کنارم نشست و شروع کرد به صحبت کردن,قبلا دیده بودمش با علیرضا اما زیاد نمیشناختمش,اسمش حامد بود,قیافه ی بدی نداشت منم که تنها بودم و درگیر زیاد فرقی واسم نداشت,تا اینکه شروع کرد در مورد آیدا حرف زدن,خیلی پشت سرش حرف زد و میگفت علیرضا رو واسه پولش میخواد و بازم دوست پسر داره و ... منم که اصلا حوصله نداشتم باهاش بحث کنم گفتم : چرا به علیرضا نمیگی ؟ به من ربطی نداره روابط علیرضا با دیگران , بیچاره دیگه چیزی نگفت و رفت,ساعت خیلی دیر میگذشت و کلافه شده بودم,رفتم توی اتاق علیرضا که سیگار بکشم,نیم ساعت توی اتاق بودم و بعدش که اومدم بیرون یه لحظه پاهام چسبید به زمین,باورم نمیشد که دارم میبینمش,سامان اومده بود,سریع برگشتم توی اتاق و یه نگاهی به خودم و لباسم انداختم,توو دلم به خودم خندیدم اما ...
از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمتش,داشت با عمو پرویز و دوستاشون حرف میزد تا من و دید برگشت و بهم یه لبخند زد,ته دلم خالی شد,رفتم جلو و باهاش دست دادم,خیلی سرد برخورد کرد,انگار حساس شده بودم به دل گرفتم و رفتم نشستم توو آشپزخونه,علیرضا و آیدام اومدن توو ,جفتشون مست بودن و الکی میخندیدن,حرصم گرفته بود,علیرضا دست منو کشید و گفت چرا نمیای برقصی ؟ دستم از تو دستش کشیدم و گفتم: حوصله ندارم , آیدا یه نگاه بهم کرد و رفتن بیرون , یه بغض احمقانه گلومو گرفته بود و نمیتونستم جلوشو بگیرم,بیشتر از همه از دست خودم عصبانی بودم,سرم گذاشتم رو میز و چشامو بستم
اولین باربود توی یه مهمونی اونم واسه علیرضا اینقدر ساکت و غمگین بودم,خاله فرزانه اومد توو منو صدا کرد , بعدش گفت : چرا اینجا نشستی ؟ بیا میخواد کیک و ببره ... منو بلند کرد و برد بیرون
قیافه ام داد میزد که ناراحتم اما دلم نمیخواست کسی فکر کنه واسه اینکه علیرضا دوست دختر داره ناراحتم,به زور خودم و خوشحال نشون دادم و رفتم پیششون نشستم
بعدشم شام خوردن و دیگه کم کم داشتن میرفتن,تمام مدت حواسم به سامان بود و به اینکه چیکار میکنه,اما اون اصلا من و نگاهم نمیکرد,بهش حق میدادم,چون اون نمیدونست که من چه حسی نسبت بهش دارم,تقریبا همه رفته بودن و آیدا موند و به علیرضا گیر داد که منو برسون,خاله فرزانه هم میگفت مسته نمیتونه رانندگی کنه,علیرضام لج کرد که باید برسونمش,خلاصه اونا رفتن و منم شروع کردم به خاله اینا کمک کردن تا وسایل و جمع کنن
سرم درد میکرد و اصلا نمیتونستم سر پا وایسم ,رفتم توی اتاق که دراز بکشم حس کردم کسی پشت سرم اومد,فکر کردم عمو پرویز,روی تخت دراز شدم که در باز شد و سامان بود,از خجالت آب شدم,سریع نشستم و اونم معذرت خواهی کرد که همینطوری اومده توو,نشست لبه ی تخت و
گفت : مامانت خیلی نگرانت
گفتم : من ۴۰ سالمم شه باز نگران
گفت : داشت در مورد تو و علیرضا حرف میزد , حس میکنه تو ناراحتی , آره ؟
سریع فهمیدم که مامانم چی بهشون گفته و دقیقا اون چیزی که نباید میشد شده بود
گفتم : برا چی باید ناراحت باشم ؟ من علیرضا رو مثه داداشم دوسش دارم , اگه فکر میکنین بخاطر وجود آیدا ناراحتم اصلا اینطوری نیست , اما خب قدر خودشو نمیدونه
گفت : پس چرا اینقد توو خودت بودی ؟
بی اراده گفتم : مگه شما اصلا من و میدیدن که حالا میگین توو خودت بودی ؟
هیچی نگفت و یه جور عجیبی نگام کرد,اصلا نمیتونستم توو صورتش نگاه کنم, بدون اینکه چیزی بگه گفتم : راستش حالم خوب نیست چون از سرماخوردگی هنوز توو تنم هست و بعدشم اینکه سر و صدا زیاد بود , حال نداشتم
همونطوری داشت نگام میکرد , گفتم : چرا اینطوری نگام میکنین ؟
خندید و روش و اونور کرد و گفت : یعنی ناراحتیت بخاطر علیرضا نیست ؟
گفتم : نه , من هیچ کس و دوس ندارم که بخوام به خاطرش ناراحت شم (بغض گلومو گرفته بود و نمیتونستم حرف بزنم) ... یه نگاه بهم انداخت و گفت : حیفی , حق داره مامانت که نگرانت باشه
بلند شدم و یه سرفه کردم و گفتم : من اگه کسیم دوس داشته باشم اون آدم علیرضا نیست,کسیه که ... میدونم ...
نمیتونستم حرف بزنم و بغضم گرفت , بلند شد جلوم وایساد و گفت : فکن منم مثه عمو پرویزم یا مثه باباتم باهام راحت باش
تمام تنم داغ شده بود , به من میگفت مثه باباتم , منو دقیقا جای دخترش میدید , دیگه نمیشد جلو اشکامو بگیرم , زدم زیر گریه , دلم میخواست بهش بگم اما اگه میفهمید چقدر نظرش در مورد من عوض میشد , گفت : گریه کن تا خالی شی , منم گوش میدم اگه چیزی میخوای بگی ... دستم و گرفت و نشستیم روی تخت , دستم و محکم گرفته بود , هم آروم میشدم هم بیشتر اشکم در میومد , سعی کردم حرف بزنم اما نمیشد , یه خورده خودم و جمع کردم و گفتم : عمو پرویز جای خودش و بابام جای خودش , اما شما نمیتونین جای اونا باشین چون ...
اصلا نمیدونستم چی بگم بهش , حسابی گند زده بودم و نمیشد جمعش کنم , اونم فقط نگام میکرد و یه لبخند مهربون رو لبش بود , گفتم : من کسی و دوس دارم اما اینجا نیست یعنی هست اما نمیدونه که من دوسش دارم , ولی مطمیئن باشین اون آدم علیرضا نیست , هیچ کس نمیدونه و خواهش میکنم شمام به کسی نگین , دلم میخواد این احساسا ماله خودم باشه , نمخوام کسی واسه اینکه من اون و دوست دارم نصیحتم کنه یا سرزنشم کنه
گفت : کسی حق نداره تورو بخاطر این احساس سرزنش یا نصیحت نادرست کنه,دل دیگه ممکنه هر کسی و دوست داشته باشی اما خودت باید تشخیص بدی که درست یا نه چون تا وقتی که تو اون و قبول داری کسی نمیتونه بهت بگه چیکار کنی
دلم میخواست بهش بگم اون آدم تویی , تو سرزنشم نمیکنی ؟ اما نمیشد چون واقعا نمیدونستم چمه , نمیدونستم واقعا قبولش دارم یا نه
بهم گفت : میتونم بپرسم کیه ؟ گفتم : نه آخه خودمم نمیدونم مطمئنم یا نه
با دستش اشکای روی صورتمو پاک کرد و گفت :برو صورتتو بشور که مامانت نبینه
بلند شدم و رفتم که صورتم و بشورم , تمام صورتم سیاه بود , همه ی ریملام ریخته بود , از قیافم خنده ام گرفت , ته دلم یه طوری بودم , هم راضی بودم که بهش گفتم هم نه
وقتی داشتن میرفتن بهش گفتم : خواهش میکنم بین خودمون بمونه این ماجرا
گفت : خیالت راحت , هر وقتم مطمئن شدی ازش و دیدی نیاز به کمک داری من هستم
دلم آروم شده بود با اینکه نمیدونستم این حرفارو بخاطر خودم میزنه و از ته دل یا فقط یه حرف که زود یادش میره ...
.
.
.
نمیتونستم با کسی در میون بزارم چون مطمئن بودم بهم میگن بیجنبه
سعی میکردم هر کاری کنم که فراموشش کنم,کتاب میخوندم,مینوشتم,با دوستام بودم و ...
تمام تلاشم و میکردم که یادم بره و خوشحال بودم که حالا حالاها نمیبینمش و به این معتقد بودم که : از دل برود هر آنکه از دیده رود
یه خورده بی انصافی بود در حق خودم اما مجبور بودم,نمیتونستم خودم و کنار مردی قرار بدم که هیچ جور به من ربط نداشت و یه طرفم تمام این احساسا ماله من بود,مطمئن بودم اگه ابراز کنم به در بسته میخورم,مردی که یه بار شکست به اون بزرگی و تجربه و تحمل کرده و بعد از گذشت ۷ سال با هیچ زنی رابطه نداشته,حالا چطور میاد با دختری که جای بچش ...
این فکرا مدام توو اعصابم بود و اذیتم میکرد اما بازم نمیتونستم به یه نتیجه برسم
نمیدونستم یه حس بی معنی و مفهومه که از سرم میفته یا واقعیه که من ...
.
.
.
تقریبا ۲ ماهی میشد که خونه ی خاله فرزانه نرفته بودم و مدام میگفتم چون علیرضا نیست نمیرم اما میترسیدم که نکنه سامان و ببینم
آخرای دی بود که علیرضا بهم زنگ زد و گفت توی دانشگاه با کسی دوست شده و مدام ازش تعریف کرد,از ما ۳ سال بزرگتر بود اما علیرضا میگفت اصلا بهش نمیاد,خلاصه بدجور توو جو دوست جدیدش بود,دلم بیخودی گرفت,همیشه از اینکه علیرضا با کسی دوست شه و دوسش داشته باشه میترسیدم,یه جور حسادت اما ... نمیدونم چرا دلم نمیخواست علیرضا بره با کسی و به من توجه نکنه,بهترین دوستم بود و هست و دلم نمیخواست کسی یا چیزی خرابش کنه,میدونستم بیاد تهران من دیگه کم میبینمیش,مثه زمانی که دانشگاه بود و اصلا زنگ نزد جز یکی دو بار,اما همیشه بهم زنگ میزد و کلی حرف میزدیم ... نگران بودم و میترسیدم که بهترین دوستم منو فراموش کنه مخصوصا توی اون دوران که بهش نیاز داشتم و کسی و نداشتم,دلم گرفته بود و باز فکر سامان به سرم زد,دلم میخواست مال من باشه تا وقتی مثه الان دلم میگیره بغلش کنم و گریه کنم ... اما این فکرا واسه خودمم رویای بیش نبود ...
اوایل بهمن بود و به تولد علیرضا و اومدنش نزدیک میشد,سرمای شدیدی خورده بودم و حتی نمیتونستم چشمامو وا کنم,همش خواب بودم و در حال استراحت,هوا خیلی سرد بود و اتاق من از همه ی خونه سردتر واسه همین جلو شومینه میخوابیدم,یادم نیست ساعت چند بود اما چند ساعتی میشد که مامانم رفته بود سر کار که صدای زنگ خونمون اومد,نا نداشتم از جام پاشم و برم ببینم کیه,مدام زنگ میخورد و منم حرص میخوردم که کیه اینقدر زنگ میزنه,با همون پتو که دورم پیچیده بودم رفتم سمت آیفون,به زور چشامو وا کردم,علیرضا بود,خوشحال شدم و هیجان زده,اومد بالا,صورتش کلی عوض شده بود,چاق شده بود,مواشو ریششم بلند شده بود,بهش میومد
از در که اومد توو و منو اونطوری دید کلی بهم خندید و بعد محکم بغلم کرد و هی میگفت دلم واست تنگ شده بود,تا رسیدم اومدم پیش تو
ته دلم راضی بودم و خوشحال که منو یادش بوده
یهو گفت : مهمتر از همه اومدم آیدا رو بهت نشون بدم,بیا بریم پایئن ببینش
بدنم دوباره سرد شد و مورمورم شد,گفتم:نمیتونم بیام پایئن,حالم بد,سردمه,باشه بعدا
به زور گیر داد و منو برد پایئن,دختری از شیشه ی بخار گرفته ی ماشین معلوم بود,به خودش زحمت نداد از ماشین پیاده شه,علیرضا درو واسه من وا کرد و من نشستم پشت,بهش سلام دادم و آروم گفت سلام
علیرضا نشست و گفت به هم معرفیتون کنم,آیدا باران,باران آیدا
آیدا برگشت منو نگاهی انداخت و با پوزخند گفت خوشبختم,من که از دیدن قیافه ی آیدا مات و مبهوت موند بودم هیچی نگفتم,علیرضا متوجه تغییر قیافم شد,فک کن منو با اون حالم کشوند پایئن که اینو به من نشون بده,دلم میخواست میزدم توو سرش و فحشش میدادم,اصلا نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم,با یه حالتی که هیچ وقت از خودم ندیده بودم از ماشین پیاده شدم و دویدم سمت در خونه,بخاطر برفی که اومده بود زمین لیز بود و لیز خوردم,صدای خنده ی آیدا رو شنیدم,علیرضا دوید سمتم و منو بلند کرد و برد توی خونه,یه بغض احمقانه ای گلومو گرفته بود,فقط بهش گفتم خاک تو سر بی سلیقت
وقتی رفت باز توی سکوت خودم غرق شدم و گریه کردم,دلم گرفته بود و میسوخت,بیشتر از همه واسه خودم,قیافه ی آیدا بدتر از همه,اینقدر آرایش داشت که نمیشد نگاش کرد,از این قیافه هایی که داد میزنه چیکارن,علیرضا قیافه اش خوب بود,چشمای رنگی,پوست گندمی,موهای خرمایی,چشماش عالی بودن,امکان نداشت کسی ببینه و ازش تعریف نکنه,قد بلند و خوشتیپ.,بعد رفته کی و انتخاب کرده
چند روز بعد خاله فرزانه زنگ زد و گفت که داریم واسه علیرضا تولد میگیریم,علیرضا سرش خیلی شلوغه گفتم شاید یادش بره زنگ بزنه بهت,به مامانتم گفتم,۵شنبه میبینمتون
دلم میخواست به علیرضا زنگ بزنم و از وسط دو نصفش کنم,نمیدونستم چیکار کنم,زنگ زدم به مامانم و با یه لحن خیلی شاکی گفتم که من تولد نمیام,عمرا بیام,باید علیرضا خودش زنگ میزد
رفتارم واسه خودمم قابل درک نبود,مدام دلم میخواست سامان و ببینم,دلم واسش تنگ شده بود,واسه خندیدنش,بوی عطرش,آهنگ صداش و توی دلم به علیرضا فحش میدادم
سه شنبه بود و از علیرضا خبری نبود,ساعت ۳ صب و من طبق معمول بیدار بودم و داشتم کتاب میخوندم که علیرضا زنگ زد,با بی تفاوتی جواب دادم و با هم یه کمی حرف زدیم و بعدش گفت ۵شنبه تولدمه ,دوس دارم باشی,دلمم میخواد باهام آشتی باشی و اون موضوع رو فراموش کنی
منم الکی ابراز خوشحالی کردم و گفتم میام,علیرضا زبون باز نبود میدونستم اگه گفته بیا واقعا خواسته برم اما نمیدونم چرا دلم راضی نمیشد انگار دروغ میگفت ...
۵شنبه از راه رسید و به اصرار مامانم ساعت ۵ رفتیم که کمک کنیم,آیدا اونجا بود ولی علیرضا نبود
مامانم و خاله فرزانه توی آشپزخونه در حال پچ پچ بودن,آیدام مدام با لاک ناخنش ور میرفت و انگار نه انگار خونه ی مردم,انگار خونه خودشون بود بس که راحت بود,حرصم گرفته بود دلم نمیخواست خودمم ناراحت نشون بدم
صدای عمو پرویز (شوهر خاله فرزانه) اومد که یکی بیاد اینارو بگیره,رفت دم در که وسایل و بگیرم,دیدم سامان و عمو پرویز دم درن,بند دلم پاره شد و تمام بدنم یخ زد اما حفظ ظاهر میکردم که نفهمن !
باهاشون سلام احوالپرسی کردم,عمو پرویز گفت که کیک و یه سری چیزای دیگه رو میزاریم توی یخچال آقای انصاری,کمکشون میکنی ببری بالا؟
منم که قند توو دلم آب میشد گفتم باشه,توی آسانسور یه خورده حرف زد و منم کوتاه جوابشو میدادم,بچه هاش خونه بودن,پسرش ساز میزنه و دخترش نقاشی میکشه , پسرش میگفت که باباشم یه موقعها میخونه و ساز میزنه
تا رفتم توو دخترش منو کشید توو اتاقشو نقاشیای جدیدشو بهم نشون داد , اسمش شهرزاد و اسم پسرش فرهاد
موقع خدافظی بهم گفت که : من شب نمیتونم بیام اگه میشه هوای بچه هارو داشته باش
بی اختیار گفتم : نه بیاین خواهش میکنم
گفت : نمیتونم واقعا والا دلم میخواست که بیام
دیگه دلم نمیخواست برگردم توی خونه و ریخت آیدا رو ببینم و بعدشم تمام ذوقم واسه اومدن سامان خراب شد,پناه بردم به پارک,سیگارم نداشتم و بیشتر دلم گرفت,آروم آروم برف میومد و آسمون قرمز بود,نمیدونم چم بود و چرا اینقد فکر و احساسمو واسه آدمی میزارم که از من خبر نداره
۱ ساعتی توی اون سرما نشستم و رفتم خونه,از توو خونه صدای داد بیداد میومد,زنگ و که زدم مامانم در و باز کرد و با صورتی قرمز گفت : کجا بودی ؟ نمیگی شاید ما منتظرت باشیم ؟
من که همینطوری مونده بودم,رفتم توو و دیدم سامانم پایئن و بهم گفت : کجا رفتی تو ؟ دلمون هزار راه رفت
توی اون موقعیت خوشحال بودم که نگرانم شده,واسشون توضیح دادم که پارک بودم و اینا,سامان داشت میرفت و من دنبال فرصتی که باهاش حرف بزنم,دنبالش راه افتادم تا دم در و بعد گفتم خواهشا شب بیاین,عمو پرویز گفت مگه قرار نیاد؟ و شروع کرد اصرار کردن و که اگه نیای ناراحت میشم و اونم قبول کرد که بیاد ...
دیگه توو پوست خودم جا نمیشدم ...
فقط منتظر بودم که بیاد ...

